دیشب برا شام همه خونه مامانم بودیم .
مادر من 4 تا نوه داره و هر چهار تا هم پسر و واقعا هم شیطونن.
دیشب داشتن با هم بازی میکردن ، ولی بازی کردنشون بیشتر از 5 دقیقه نیست و بیشتر از بازی با هم در حال دعوا کردنن .
پسر منم از همه مظلوم تر ، وقتی دعوا میکنن بلد نیست از خودش دفاع کنه و فقط گریه میکنه.
دیشب که بچه خواهرم محکم زدش ، بهش گفتم عزیزم ، موقع بازی پرهام رو نزن ، که یکدفعه خواهرم با یه حالت بدی برگشت و گفت که چیکار بچه ها داری، خودشون مسائل بین خودشون رو حل میکنن!!!
با اینکه با اخلاق خواهرم آشنایی دارم و میدونم این تند حرف زدنش از ته دل نیست ، ولی دیشب خیلی ناراحت شدم ازش و دلم شکست که جلو همه اینطوری باهام حرف زد ، چون خودم سعی میکنم موقع حرف زدن ، رعایت کنم و کسی رو با حرفام ناراحت نکنم.
فقط نگاه مادرم کردم و اشکام اومد ، رومو برگردوندم و اشکامو پاک کردم که کسی نبینه.
حرفش حرف بدی نبود ولی لحنش خیلی بد بود.
تا آخر شب بغض داشتم و حرف نزدم ، همین که اومدم خونه اشکام ریخت و یکساعتی گریه کردم و هر چی وحید میگفت چی شده ؟ چیزی بهت گفتن ، فقط با دست بهش اشاره کردم که بعدا میگم و تو بغلش مث بچه ها گریه کردم.
آروم که شدم ، خیلی به رفتار خواهرم فکر کردم ، همیشه از بچه گی به من حسادت میکرد و اگه میدید من با بچه های محل بازی میکنم کاری میکرد که دیگه مادرم بهم اجازه نده بیرون برم . یا وقتی تازه با وحید نامزد کرده بودیم ، هر وقت وحید برام کادو میخرید و نشونش میدادم ، سلیقه وحید رو مسخره میکرد و با حرفاش ناراحتم میکرد ولی من به رو خودم نمیوردم.
یا همیشه به مادرم میگه شما هوای هیما رو بیشتر از من دارید ، با اینکه نزدیک پدر مادرم هستم ولی خدا شاهده اصلا هیچ زحمتی به مادرم نمیدم و همه کارهام رو خودم انجام میدم ، ولی خواهرم هر روز یا مادرم رو میکشونه خونش که براش غذا درست کنه و بچه هاشو نگه داره یا خودش پا میشه میاد و میگه که بچه هام اذیت کردن و نتونستم غذا بپزم.
الان هم با بچه ها ، همیشه بهم میگه تو پسرت رو لوس بار آوردی ، چرا دعواش نمیکنی! چرا وقتی کار بد میکنه کتکش نمیزنی! چون خودش تا بچه اش اذیت کنه فوری کتک میزد ، ولی از وقتی بهش گفتم من دوست ندارم جلو همه بچه ام رو دعوا کنم یا تنبیه بدنیش کنم ، اونم کمتر بچه اش رو میزنه ، ولی عوضش با داد زدن سرش ، گوش همه مون رو کر کرده.
من حتی خیلی کم خونه اش میرم چون بچه ها شیطونی میکنن و اونم عصبی میشه.
راستش من هیچ وقت تو زندگیم معنی خواهر رو نفهمیدم ، چون خواهرم هیچ وقت بهم اجازه نداد نزدیکش بشم تا یه رایطه صمیمی بوجود بیاد.
+ اینا فقط یه درد دل بود.دیشب خیلی از دستش ناراحت بودم ولی الان آروم ترم.
سلام عزیزم.در مورد ارتباطت با خواهرت,عمیقأ درکت میکنم.منم با اینکه همیشه دوس داشتم با خواهرم رابطه صمیمی داشته باشم,ولی هیچوقت این اجازه رو نمیداد و با رفتارش دورم میکرد!
خواهر من همیشه خدا از من طلب داره و من نمیتونم هیچ جوره بهش نزدیک بشم.
بسیار جالبه روزگار زندگیتون
سلام عزیزم ، ممنون خوبه
آره هر چی آدم با خواهرش صمیمی تر باشه بهتره، سعی میکنم بهش نزدیک بشم هر چند یاد کاراش میفتم ناراحت میشم.
آره برا منم پیش اومده که رفتم برا دوستام نظر بذارم ولی کد هی میزد اشتباهه ، با اینکه درست وارد میکردم
من خواهر ندارم اما همیشه تو زندگیم جای خالیش رو حس کردم همیشه دلم میخواست یه خواهر داشتم تا چندسال پیش حتی به مامانم غر می زدم که چرا من خواهر ندارم!!
احساس می کنم هیچ کس به اندازه ی خواهر به آدم نزدیک نیست... ازش ناراحت نباش هیما
منم هیچ وقت احساس نکردم که خواهر دارم چون هیچ وقت نخواست که نزدیکش بشم، شایدم تقصیر منم هست که سعی نکردم حالا که اون نمیخواد من بیشتر تلاش کنم
چه حس مشترکی نسبت به خواهر
اگر بچش کتک هم بخوره بازم میگه بچن و دخالت نکنه؟؟
بازم منو مقصر میدونه که بچه ام رو لوس کردم
نباید این را بگم اما با خواهرت موافقم. البته خوب اگر با لحنی می گفت که ناراحت نمی شدی بهتر بود. خدا را شکر که الان آرومتری.
بله الان بهترم و به زودی هم همه چیز از یادم میره
عزیزم هیما چقدر دل نازکی
متولد چه ماهی هستی! من اسفندیم خیلی زود رنجم.
آره دل نازک و این خیلی بده
خرداد
الهی چقد ناراحتت کرده. شمام به پسرت یاد بده یکی زد،اونم بزنه
.منم یه خاله دارم،بچه هاش که شلوغ میکردن وقتی خاله کوچیکم بهشون میگفت که شلوغ نکنن،فوری خالم به بچه هاش میگفت بیشترشلوغ کنید. خود مادراباید به بچشون بگن که همو نزنن دیگه بچه که نمیفهمه
منم چند بار به پرهام گفتم که اگه زد بزنه ولی بچم اهل زدن نیست