7


دیروز صبح بعد نماز صبح خوابم نبرد و برای وحید صبحانه آماده کردم ، صداش زدم که بیاد بخوره ، وحید اصرار داشت که منم همراهیش کنم ، با اینکه میل نداشتم چند لقمه ایی خوردم.

بعد صبحانه وحید گفت که تمام بدنم درد میکنه و ازم خواست که ماساژش بدم ، اما دیروز خیلی خسته بود و موند خونه.

دوباره خوابیدیم تا 11:30 که مادرش زنگ زد و بیدارش شدم و حال پرهام رو پرسید و گفت که دلتنگش شدم و بیارید ببینمش.

بعد ناهار پرهام رو همراه وحید فرستاد خونه مادرش تا شب که خودمون میریم ساعت بیشتری پیشش باشه.

عصرش وحید یه سر اومد خونه و رفتیم خرید و بعدش رفتیم خونه مادرش ، خوب بود و برا شام هم نگهمون داشتن تا بعد شام که برادر شوهر اومد و همون اول کار سر یه موضوعی اعصاب همه رو خراب کرد ، وحید خیلی از رفتارش ناراحت بود و موقع برگشت به خونه با هم در مورد رفتارش حرف میزدیم که گفت مادرم گفته انگار از یه نفر ماشین خواسته و بهش نداده ، برا همین عصبی بود!

وقتی رسیدیم خونه من یه دور لباس ریختم تو ماشین که متاسفانه یادم رفت بیرون بیارم و تا صبح تو ماشین موندن! این روزها خیلی حواس پرت شدم .


نظرات 8 + ارسال نظر
آنا چهارشنبه 20 خرداد 1394 ساعت 10:34 http://aamiin.blogsky.com/

زمینتون چی شد؟ مشتری دیگه ای پیدا شد؟ من همین طوری نگران خونه شما هستم که چی می شه.

یه مشتری پیدا شده و خواهان زمین هست ولی فک کنم بخاطر عقب نشینی که شهرداری داده دو دل شده و میگه باید فکرامو بکنم ، امیدوارم بخره.
مرسی آنا جون

آوا چهارشنبه 20 خرداد 1394 ساعت 01:36 http://Ava-life.blogsky.com

مدیونی فکر کنی فقط خودت تنها لباسای لباسشویی و یادت میره
اینجانب کار همیشگیم بود....یکساله خوب شدم

هههههه پس تنها نیستم

باران سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 18:44 http://baranoali.blogsky.com

چشم خانومی . مینویسم
مرسی که لینکم کردی

چشمت بی بلا
خواهش میکنم باران جان

آنا سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 12:34 http://aamiin.blogsky.com/

یک نفر منظورش شوهر شما بود؟
حالا خوبه صبح یادت اومده. من وقتی می بینم لباس ها روی بند نیستند دنبالشون می گردم آخر سر می رسم به ماشین.

نه
من همیشه یادم میره ولی پیش نیومده بود تا صبح فراموش کنم

نیلوفرجون سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 08:52

چون اعصابه خودش خورد بود،باید رو اعصابه شماها هم رژه میرفت دیگه.
احتمالا فکرت خیلی مشغوله که یادت میره و حواس پرت شدی.
چکتون پاس میشه؟

دوست داره هر چی میگه و هر چی میخواد همه دست به سینه باشن و بگن چشم.
آره خیلی.
ایشالله

فاطمه سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 02:52 http://taghdireman.mihanblog.com

منم صبح زود زیاد میلی به صبحونه ندارم.
برادر شوهر هم همیشه باعث سلب آسایش شماست...
حتما فکرت مشغوله که حواس پرت شدی.

من که قبلا اصلا نمیخوردم ولی از وقتی ازدواج کردم بهتر شدم و شده دو لقمه ای میخورم ، وحید بدون صبحانه بیرون نمیره.
فعلا مجبوریم تحملش کنیم تا زمین فروش بره ، چون اگه قاطی کنه نمیزاره و پدر و مادرش هم که به حرف اونن.
چند مدت هست که خیلی حواس پرت و فراموش کار شدم ، آره بخاطر فکر و خیاله.

باران دوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت 21:42 http://baranoali.blogsky.com

سلام عزیزم
بطور اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم
خوشحال میشم با هم دوست باشیم
با اجازه ت لینکت میکنم تا راحت بتونم بهت سر بزنم

سلام عزیزم
منم خوشحالم
منم لینکت میکنم

خانم توت فرنگی دوشنبه 18 خرداد 1394 ساعت 12:58 http://pasazvesal.blogsky.com

اعصاب برادر شوهر خراب بوده نباید جو جمع رو هم خراب کنه که ... نگران نباش شما دیشب یادت رفته من همیشه یادم میره

اون که کار بیشتر وقتاش هست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد