یکشنبه عصر رفتیم بیرون و میوه و نون و وسایل برا شام خریدیم ...بعد شام داشتیم تی وی میدیدیم که یه دفعه وحید گفت : واااای فردا 25ام ؟ تولدت مبارک و شروع کرد به بوسیدنم
دوشنبه صبح که برا نماز پاشدم دیگه خوابم نبرد ، با اینکه شبش هم ساعت 2 خوابیده بودم ... چند مدت هست خیلی بد خواب شدم و همه اش هم از فکر و خیاله ... دیگه پا شدم و برا وحید صبحانه گذاشتم...وحید که رفت ، منم یه ساعتی خوابیدم که بازم پرهام اومد بیدارم کرد...رفتم و با هم صبحانه خوردیم و کارتون دیدیم...داشتم ناهار درست میکردم که داداشم زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت...این داداش کوچیکم واقعا با محبته و هر کاری ازش بخوام با محبت انجام میده ... ظهر هم که وحید اومد و ناهارو خوردیم ، وحید دوباره رفت بیرون و منم اومدم تو اتاق که یه چرت بزنم که بازم پرهام نذاشت بخوابم ... هی رفت و اومد و یه چیزی میخواست ...دیگه بیخیال خواب شدم و رفتم براش میوه گذاشتم که نخورد و فقط یکم انگور خورد... عصرش هم بردم تو حیاط و دوچرخه بازی کرد...شب که وحید اومد ناراحت بود از اینکه امسال نتونسته برا تولدم چیزی بخره...گفتم که تو این موقعیت ازت توقع ندارم و اگر میگرفتی ناراحت میشدم...بیچاره تا موقع خواب صدبار معذرت خواست...برا شام هم فلافل درست کردم و بعد شام هم نشستیم به تی وی دیدن ...آخر شب هم مامانم زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت.
امروز صبح هم پرهام بعد رفتن باباش اومد تو تختم و دستش رو انداخت دور گردنم و تا 10 خوابیدیم ... بعد پا شدیم و با هم صبحانه خوردیم، که خداروشکر خوب خورد ... براش تی وی روشن کردم و خودم هم تو آشپزخونه مشغول بودم... ناهار فقط برنج درست کردم و جوجه رو وحید ظهر که اومد رفت تو حیاط و کباب زد... پرهام هم ظهر همراه پدرش رفت خونه مادر وحید، عمه اش اومده و زنگ زدن بفرستش... خودشون که خداروشکر نمیان... اصلا نمیدونن خونه پسر یعنی چی؟ ... الان یکسالی میشه که نیومدن خونه مون...ای بابا بیخیال
عمه اش اومده زنگ زدن بچه را بفرسته ببیندش؟ حالا حکایت پدربزرگ مادربزرگ فرق داره. زود دلشون برای نوه تنگ می شه پیرند تو خونه خودشون راحت تر باهاش بازی می کنند. اما دیگه عمه ... من بودم نمی فرستادم.
بله آنا جان . این کار همیشه شون هست و باعث میشه ناراحت بشم . چند بار به وحید گفتم که خواهرت اگه دلش تنگ میشه باید خودش بیاد... ولی چون این عمه اش بچه دار نمیشه خودم میفرستمش چون میترسم دلش بشکنه.
تولدت مبارک عزیزم.ایشالله همیشه شاد و خوشبخت کنار عزیزانت زندگی کنی
مرسی عزیزم
تولدت مبارک گلم
بهتر که نمیان حوصله داری
مرسی آوا جون
کسی نیست به من بگه
تولدت بود؟ تولدت مبارک عزیزم. پس کو کیک؟ من کیک می خوام.
بله...مرسی عزیزم
چشم کیک هم میدم
چی؟!کیک؟
مرسی
مادر شوهر منم باید دعوت کنی ، اینجوری نمیاد ،ولی خیلی بده بنظرم که آدم خونه پسرش نره سال تا سال!!!
تولدت مبارک عزیزم.

آدم بعد نماز صبح بدخواب میشه. منم دیگه خوابم نمیبره.
نیان خونتون بهتر زحمتت کمتره.
مرسی عزیزم
منم تا یکی دو ساعت کلنجار میرم تا خوابم ببره
آره والا
راستی یادم رفت بگم
تولدت مبارک هیما جان
مرسی عزیزم
رو حساب کدورت قبلی نمیان؟ یا کلن سرد هستن؟
البته معذرت می خوام فضولی می کنم
نه از همون اول همینجور بودن ، من همیشه برا ماه رمضان و عید دعوتشون میکردم ، ولی از پارسال دیگه کاری بهشون ندارم
نه خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوبه که میتونی صبح بیشتر بخوابی,از ارزوهای من اینه که صبح لاقل تا نه بخوابم,راستی تولدت مبارک,یه ماچ هم از طرف من
اگه نخوابم خیلی کسل و بی حوصله میشم
مرسی عزیزم
تولدت مبارک هیما جان!
گل:


مرسی عزیزم
تولدت مبارکا باشه
مرسی عزیزم